حسن حسن زاده آملى

64

نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى)

است و علم به علت علم بمعلول است و در فصوص سالفه دانستى كه خود عالم بذاتش است و صراح و ظاهر است و ظهور اولى او را است پس اعيان و هويات جميع موجودات كه فيوضات ذات واجب اند همه و همه بظاهريت اوليه حق در نزد او ظاهرند يعنى وجود عينى آنها عين وجود علميشان است و همه اين دقائق در اين جمله وحى الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير جمع است . و آنچه در ذيل فص يازدهم گفتيم در رسيدن به مقصود اين فص مدد و كمك است . و چنان كه در فصوص گذشته دانستى ، اسباب و علل قوامى ماهيات كه همان اجزاى آنها هستند تا به شخص منتهى نگردند مطلق و مبهمند و تعيين آنها آخر الامر بحصول اشخاص آنها در خارج است . و ديگر اينكه سلسله وجودى موجودات از مبدأ المبادى كه علة العلل و مسبب الاسباب من غير سبب است شروع مىشود و بموجودات جزئيه كونيه منتهى ميگردد و هر سابقى در سلسله طولى علت ايجادى لاحق است و در باطن هر علت در هر مرتبه و موطن علت اولى است والله من ورائهم محيط ( وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي الاية 111 من المائدة ) پس علم خود بذاتش كه علت كل است عين علم بكل است كه معلولات ويند چه قديم چه حادث از كلى و جزئى چه كلى مفهومى و جزئيات نام‌حدودش و چه كلى سعى وجودى و جزئيات غير متناهيش و چون خود ظاهر بذاتش است پس همه بظاهريت او برايش ظاهر و منكشفند . و مقصود از « و لكن ليس يظهر له شى ، الخ » اين است كه علم حق تعالى باشيا انفعالى نيست كه از وجودات آنها مستفاد شود تا لازم آيد تأثر ذاتش در صفات حقيقيه اش ( كه در اينجا علم است ) از غيرش ، و تا استكمال آن حقيقتى كه كامل تام من جميع الوجوه است لازم آيد چه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات است . پس آنچه كه داخل در زمان و آنند كه هر يك در مرتبه خود و وقت معينش از متن عالمند و معلول ذات بارى اند به